لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

یا علی بگو و برخیز

تلخ ترین قهوه ی امروز من

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۹ ب.ظ

قهوه تلخه

اما بعد از خوردنش کلی حس خوب داری

امروز یک اتفاقی برایم افتاد که هنوز هم که هنوز است از خیابان که رد می شوم ترس کثیری بر من حکم رواست.

احتمالا حدس هایی زده اید که چه شد اما این قصه ، داستان خاصی ، بسیار خاصی ! پشت پرده اش دارد.

به نام خدا

ساعت حدود 17 بود

من و حسین داشتیم از میدان امام (ره) شاهرود به سمت خوابگاه احمدیان ( داخل شهر شاهرود) قدم میزدیم

بحث کشید به اینکه حسین (رفیقم) گفت ابوالفضل ، کفره این حرفم ولی می گم.

توی این دور و زمونه انگار توی بغل بعضی انسان ها باشی بهتره تا توی بغل خدا.

بهش گفتم حسین جان در آیه ای داریم که

الزخرف ٣٣

وَ لَوْ لاَ أَنْ‌ یَکُونَ‌ النَّاسُ‌ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَنْ‌ یَکْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ‌ لِبُیُوتِهِمْ‌ سُقُفاً مِنْ‌ فِضَّةٍ وَ مَعَارِجَ‌ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ‌

اگر (تمکّن کفّار از مواهب مادی) سبب نمی‌شد که همه مردم امت واحد (گمراهی) شوند، ما برای کسانی که به (خداوند) رحمان کافر می‌شدند خانه‌هایی قرار می‌دادیم با سقفهایی از نقره و نردبانهایی که از آن بالا روند،

 

و واقعا ما برای این دنیایی که نصفه عمرمون رو خوابیم بقیش رو هم یا دستشویی ایم یا داریم راه میریم و در مسیر ها عمرمونو تلف می کنیم یا میخوریم یا ... آفریده نشده ایم

یهو دیدیم از اونور خیابون صدا میومد: ((کیمیا بیا اینجا ...))

مادره داشت بچه اش رو صدا میزد. بچه هم دو سه متر جلوتر از مادره راه میرفت.

یه 100 متری مادره بچشو صدا میزد که بیا و دستمو بگیر اما بچه همونجوری سرگرم بود.

ناگهان دختر بچه ی نازی که حدود 3 سال داشت دوید از مادرش دور شد و مادره که صدا کرد دختر بچه خیلی عجیب دوید وسط خیابون !

در همین حین خب بچه است و من و حسین هم داشتیم نگاهش می کردیم. اما از 20 متر جلوتر و اینطرف خیابون .

یک دفعه بمحض رسیدن دختر به وسط خیابان ، صدایی از سپر پژوی که فکر کنم به سینه و فک و دهن بچه اصابت کرد اومد که یک لحظه خشک شدم.

دختره پرت شد عقب و خورد به سپر پرایدی که اونطرف تر پارک کرده بود و نقش زمین شد

همه دویدند طرفش من که نا خواسته کیفم افتاد روی زمین و کل بدنم میلرزید

موندم سر جام

مادر بچه که جیغ میزد مردمم می دویدند به سمت بچه

من که فاتحه اش را خواندم و قطع داشتم که مرده است!

حسین که از من دل و جرات دار تره رفت سر جنازه دختر.

بعد دیدم می خنده و اومد طرفم

گفتم اینو باش.انگار فیلم اکشن دیده!حال کرده...

اومد گفت : ابوالفضل نه ! انگار همون خدا بغلت کنه بهتره !

تمام زمانبندی ها طوری بود که اون پراید اونجا پارک کنه اون دختر اونموقع بپره وسط خیابون اون پژو اون موقع مشتری هاش کامل شده باشن و راه افتاده باشه و اونموقع من و حسین در اون خیابون و در اون جایگاه باشیم

نمیدونم خدا به چه کسی چه چیزی میخواست بگه !؟

اما حسین گفت دختره داشته گریه می کرده و فقط دهنش خونی شده بوده!

انگار سپر ها ضربه رو گرفته بود.

و الا اگر اون پراید نبود دختر روی آسفالت کشیده می شد! و ....

بگذریم

خدایا شکرت

می دونم قلم ضعیفی دارم.

شاید نتونسته باشم حسمو منتقل کنم.

اما رفقا ! چند درس

- با دختری ازدواج کنید که عین آدم بجای موبایل ، دست بچه اش رو می گیره !

- به هیچ کس جز خدا امید نداشته و از غیر او نترسید

- ... شما چه برداشتی از متن من داشتید؟

 


  • ابوالفضل سجادی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی